تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
تنهایی و من....

دلم از بوي شب فرسود بتاب اي قبله موعود تو هستي مهر و هم ماهم تو را من چشم در راهم
نشستم تا بيايي تو ، کجايي تو ، کجايی تو امين درد آگاهم ، تو را من چشم در راهم ...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت11:26 PMتوسط شبنم |
قیصر امین پور...

آفتاب مهربانی، سایه ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچیده ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها، با تو هستم ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم از همه دل بستگی ها

در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باش

شعله ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باش

دو سال گذشت از پر کشیدنت...حالا بی تو فقط شعرهاست که تو را بر لوح ذهن یاد اور میکند...

ارامش و سکوت...

خدایش بیامرزد.

ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

سرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم ...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت9:6 AMتوسط شبنم |
نفرین به این تنهایی...

 جغرافيا علم بدی ست

     که سفر را برايت از من به هم ريخت

     اين رفتن

     هنوز بوی تنت را می دهد

            بوی موهايت که از پس خدا سر می جنباند

     توی کيفم

     و کاغذی که نوشته ای:

            (ببخش دلم اينقدر تو را بهانه می گيرد.)

منبع:http://www.tashobargh.blogfa.com/

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت11:55 PMتوسط شبنم |
اوج تنهایی..

نقاشی رنگی و زیبا از گل ها و طبیعت بی جان www.best-persia.org

تنهایی و سرگشتگی...همیشه دورنمای خوبی ازت هست ولی درونت ...غوغاست..طوفانی...پیچک غم ریشه اش هیچ وقت خشک نمیشه ..در اوجی ولی لبه پرتگاه انگار هیچ چیزی امنیت بهت نمیده..کاش میشد دل رو هم بیمه کرد...!

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من                ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت !!!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت9:29 AMتوسط شبنم |
دلتنگیهای من...

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم

که این دیوانه پرپر میکند یک روز گل ها را

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه اسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا اشفته می خواهی خدایا خاطر مارا؟

نمیدانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است

که وحشی میکند چشمانش اهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟!پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را.

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:49 PMتوسط شبنم |