تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
عید در راه است...


آخرين شب سال ، تنها ، اينجا ، من ، چه خوب كه تنهايم ، چه خوب ، چه خوب
از كجاي اين دل ريشم برايتان بگويم كه به جايي برنخورد ، كه نلرزد دل كسي ، كه راهم بيراه نباشد، ها ؟
من بهار نمي خواهم ، من عيد را دوست ندارم
من از آب و آيينه اين مردم سخت بيزارم ، من از هرج و مرج حراجي هاي شب عيد مي ترسم
من از عيدانه ، از لبخند ترسانم
من تنفر دارم از گل هاي رنگارنگ ، من از برنامه هاي عيد نالانم
من از بوسه وقتي به اجبار است ، هراسانم ...

تنها دلخوشیم حافظ رو تاقچه است که گاه گاه در دستان لرزانم باز هم اینده را به خوب وعده میدهد و من ...

باز دلتنگ و هراسانم      از سالی که در راه است از بوی عود ..

من از پنجشنبه ی اخر سال بیزارم از نبود پدر از سنگ قبر ٬اه ای اسمان نبار که بوی خاک دیگر به مشامم خوش نیست مرا به یاد عید میاندازی دیگر پامچال نمیخواهم از سنبل دلگیرم ..

من از بوسه وقتی به اجبار است٬ هراسانم...

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:55 PM
باز دل تنگ توام...

خدایا باز دلتنگ توام ٬میدانم از اینجا تا پیش تو فرسنگها فاصله است٬کی مرا میخوانی؟

اگر امدم پیش تو برایم جایی هست؟

یا از تو هم رانده خواهم شد؟!

اتش هم اغوشم  است یا مرا مثل همیشه میبخشی؟!

گریه ی شمع از برای ماتم پروانه نیست

                     صبح نزدیکست در فکر شب تار خود است!

|+|
نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 5:45 PM
ای کاش به جز رنگ صفا رنگ نبود!

زندگی رنج است(بودا)

برای وصال و رسیدن به عشق باید رنج را به جان خرید!

حاصل رنج٬ رنج زاییدن و زاده شدن است!

و رنج بارور کردن و ثمر رساندن فرزندی که با تمام رنجهایی که برایمان دارد شیرین است!

انسان به رنج تعریف شده٬پس چرا

                                 چرا رنج را قبول نداریم؟!!!

                                    

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 1:36 PM
نی نامه ی حسین


نشسته سايه‌اي از آفتاب بر روي‌اش
به روي شانه‌ي طوفان رهاست گيسوي‌اش

ز دوردست سواران دوباره مي‌آيند
که بگذرند به اسبان ِ خويش از روي‌اش

کجاست يوسف ِ مجروح ِ پيرهن‌چاک‌ام؟
که باد از دل ِ صحرا مي‌آورد بوي‌اش

کسي بزرگ‌تر از امتحان ِ ابراهيم
کسي چون‌آن که به مذبح بريد چاقوي اش

نشسته است کنارش کسي که مي‌گِريد
کسي که دست گرفته به روي پهلوي‌اش

هزار مرتبه پرسيده‌ام ز خود او کيست
که اين غريب نهاده‌است سر به زانوي‌اش

کسي در آن طرف ِ دشت‌ها نه معلوم است
کجاي حادثه افتاده است بازوي‌اش

کسي که با لب ِ خشک و ترک‌ترک شده‌اش
نشسته تير به زير ِ کمان ِ ابروي‌اش

کسي است وارث ِ اين دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپيد شد موي‌اش

عجب که کوه شده چون نسيم سرگردان
که عشق مي‌کِشد از هر طرف به هر سوي‌اش

طلوع مي کند اکنون به روي نيزه سري
به روي شانه‌ي طوفان رهاست گيسوي‌اش

...

|+|
نوشته شده توسط شبنم در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 9:27 PM
محرم...

اینجا را کلیک کنید تا تصویر را با بزرگترین اندازه ببینید 

و باز هم حرم...

دلتنگتر از همیشه کنج غربت گاه خود به اییینه ی شکسته ی دل خیره مانده ام .

باز به دنبال چه هستی  ای سالک!

|+|
نوشته شده توسط شبنم در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 2:12 AM