تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
مهمان آتش
راحت بخواب ای شهر!آن دیوانه مرده است                   در پیله ی ابریشمش پروانه مرده است

در تنگ،دیگر شور دریا غوطه ور نیست                         آن ماهی دلتنگ،خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را                                 اکنون که میگیرند روی شانه،مرده  است 

گنجشکها!از شانه هایم بر نخیزید                          روزی درختی زیر این ویرانه مرده است 

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش                   آن شمع را خاموش کن!پروانه مرده است .       

            این شعر یکی از سروده های شاعر معاصرآقای فاضل نظری بود

خوب عزیزان من امید وارم از این شعر لذت برده باشین برای من که معنای خاصی داشت!

                      برای شما چطور؟

واقعا حقیقت همینه وقتی کنارت هست قدرشو نمیدونی،بی توجه از کنارش میگذری انگار وجود نداره .چرا ما ایرونیها اینقدر مرده پرستیم؟!

لطفا برام نظرتونو بگین و خوشحالم کنید

خداوند نگهدارتون باشه

|+|
نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 1:14 AM
منم میشم مثل خودت!

هیچی نگو.حرفی نزن  اخه عزیز حرفی دیگه برای گفتن نداری

ان کیست از روی کرم با من وفاداری کند

بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند

چقدر تو این دنیا باید دست و پا بزنیم؟

به نظرت فلسفه ی زیستن تو چیه؟اینقدر دست و پا بزنیم که بخوایم ورق و به نفع خودمون برگردونیمدیگه به این نتیجه رسیدم که هرچیزی از طرف خالق برسه حتما خوب شاید اون لحظه تو حکمتش بمونی!غصه بخوری ولی بعدها میفهمی که خیری بوده.

یه جک:از یه جوجه تیغی میپرسن بزرگترین ارزوت چیه؟

ــــ:ارزو دارم یکی دست نوازش به سرم بکشه.!!!!

باز جای شکرش باقیه جوجه تیغی نشدم چند روزی بود که فکرم مشغول شده به این نتیجه رسیدم که باید صبرمو زیاد کنم وقتی اروم بگیری و فقط نگاه کنی میبینی کارای دیگران دیگه برات زجر اور نیست خنده داره.امتحان کن

|+|
نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 2:59 PM
مرد مردستان

به نام حق و عدالت

دیگه چی می تونم بگم؟فقط گوش کردم به صدای الله اکبر .صورتم داغ شد تو دلم گفتم :خدایا میدونستم تو یار مظلومینی.خدایا شکرت

به امید پیروزی مردم زجر کشیده ی فلسطین

آمین

|+|
نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 1:1 AM

بنویس از سر خط            بنویس که دلت دیگه بیاد اون نیست

بنویس که بدونه              وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت

                    یه روز سرش به سنگ میخوره برمی گرده

دیگه صداش نکن

                  بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

|+|
نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 10:32 PM

به نام خالق هستی

انگاه که خداوند آدم را خلق کرد روح بر بدنشان دمید و انسان متولد شد تا انسانیت را به درستی بیاموزد.

نمیدونم تا حالا شده به تضاد تو زندگیتون برسین یا نه؟ولی من چند روز پیش تضاد رو تو حرفای بهترین دوستم خوندم.تضاد بین سپیدی و سیاهی بین نیرنگ و صداقت!اون کسی که تجربه ی زندگی در دو دوره از زمان رو داشته انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس(جنگ تحمیلی)و حالا بعد از گذشت سالیان واز دست دادن عشقش ونیمی از زندگیش درمانده فقط برای گذر زمان کتاب می خونه تا سرش گرم شه و یادش نیاد که چی دیده وحالا چی می بینه!  شاید من و شمااون روزها رو دیده باشیم ولی حس نکردیم بخاطر سن کمی که داشتیم تو عمق مساله نبودیم.

بعضی ها همه چیزشون رو از دست دادن خوب بودن کسانی که به فکر منافع و جونشون بودن.هنوز هم هستند از این گروه ادمهاتا حالا شده بشینیم فکر کنیم ببینیم مردم چرا قیام کردن؟چرا کشته شدن؟چرا مادرا بی فرزند و بچه ها بی پدر شدن؟

که به فحشا برسیم؟که بود

میلیاردی اختلاص بشه؟(میلیونی نه ها )اینم که بود

اینا رو نگفتم که بریم و وارد سیاست شیم نه(وبم و دوست دارم نمیخوام از دستش بدم)

اینو گفتم چون همه چیز ممکن اتفاق بیفته.شاید روز امتحان فرا رسیده باشه!نمیشنوی؟صدای هل من ناصر :ایا کسی هست مرا یاری کند؟

بیشتر گوش کن صدای اژیر خطر

ایا اونقدر در خودت مردونگی می بینی که اگه همین حالا حکم جهاد صادر شه تفنگ به دست بگیری؟! اگه بمباران شد عزیزت و از زیر اوار بیرون بیاری؟و لب داغت و رو بدن سردش بذاری؟

خدایا به این روز عزیزی که گذشت روزی که بنام تنها بانوی استقامت و شهامت و صبر نامگذاری شده کمکمون کن که اگر هم ترسیدیم اقرار نکنیم و چنانچه پامون لرزید فرار نکنیم

امین

خوب دوستای گلم نظر یادتون نره مشتاقانه منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.

خدانگهدارتون باشه

|+|
نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 0:30 AM

|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 2:12 AM
علی ای همای رحمت

دوستای گلم سلام و خسته نباشیدبعضی از دوستان که مطالب و خونده بودن نظرشون این بود که خیلی مذهبی و خشک بوده که قابل احتراممیدونید دلم نمیاد تو این روزای به این عزیزی عیدو  تبریک نگم به همه ی اقایون به خصوص پدرای زحمتکش به کسایی تبریک بگم که به واقع مرد هستند.علی وار زندگی میکنن .قلبی رعوف دارن و همیشه  اول عدالت رو  در نظر دارن.

عیدتون مبارک حالا یه جک این جک و خواهر عزیزم برام گفته که هنوز یادم میفته خندم میگیره:جریان از این قراره که یه مادر مهربونی داشته برای بچه ی عزیز دردونش قصه میگفته تا گوگولی  خوابش ببره همین جور که با اب و تاب فراوون همه ی تلاش خودشو میکرده یه هو بچه به مادرش رو میکنه میگه:خوب مامان جون حالا خفشو میخوام بخوابم!!!راستی تا یادم نرفته بگم دوستان معنی رزماری رو از من پرسیذن باید به اطلاع برسونم که رزماری یه گیاه کوهیه که خواص بسیار اما بوی بدی داره.مامان جونم داشت از این که قطره ی این گیاه در رشد و البته پرپشت شدن موها اطلاعاتی رو به یکی از دوستانشون میدادن که جرقه ای در ذهنم خورد  هم اسم گیاه پر فایده ایست هم شیک

خوب عزیزا نظر یادتون نره و از انتقاد زیاد بدم نمیاد نمیخواد اصلا ملاحظه ی منو بکنید و راحت باشید این عید بزرگ رو باز هم تبریک میگم خداوند نگهدارتون باشه

|+|
نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 10:49 PM
بس نیست این همه جدایی پس کی میایی
سلام دوستان خوبم حقیقتش تا امروز خیلی مطلب نوشتم ولی دلم راضی نشد که از وقایع اخیر نگم با اینکه همه میدونیم ولی هر چی هم که حرفش باشه باز تکراری نیست.از فلسطین و لبنان .نه از بیت المقدس و زیبایی بیروت نمیخوام بگم.این دفعه از خون و جنایت و نسل کشی و بی حرمتی میخوام بگم.از ویرانه ها !  پس چی شد سازمان حمایت از حقوق بشر؟چرا سران اعراب فقط نظاره گر هستند؟در میان شما ایا کسی هست مرا یاری کند؟این جمله آشناست نه؟!چه کشیدند اهل بیت.یک روز زهرا مرگش رو آرزو کرد .علی با چاه عقده ی دل باز کرد.حسین هم دست یاری ............!!!!و امروز هم روز امتحان .خداوندا در فرج آقا مهدی حق و عدالت و نور  تعجیل فرما آمینگفتند که:با راه دادن عشق وسازگاری و پذیرش به زندگی خود راه دهید.شاهد خواهید بود کهرویدادهای کوچک و بزرگ زندگی به گونه ای شگفت با هم سازگار و هماهنگ میشوندroach3خداوند نگهدارتون باشه
|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 1:3 AM
سلام به دوستان خوبم از این به بعد در خدمت شما دوستان هستم امیدوارم که از مصاحبت هم لذت ببریم.                                         فعلا  خدا نگهدارتون باشه
|+|
نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:16 PM