تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

                                    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

                                     گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

                                  گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

                                  جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست.

|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 4:50 PM
 

 کاش يک شب تا سحر عاشق شويم

راز عشق پونه ها را بشنويم

 کاش دريا را کمي باور کنيم

 از شراب عشق لب را تر کنيم

 بارش احساس را معنا کنيم

سيب سرخ عشق را پيدا کنيم

  کاشکي خالي تر از پر مي شديم

يک زمان رنگ کبوتر مي شديم

کاشکي با عشق تنها مي شديم

 عاقبت درياي دريا مي شديم .

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 10:46 PM
زهر هلاهل

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است

زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

                                                                         (شاعر معاصر آقای فاضل نظری)

 

امشب بد جوری دلتنگم.خدایا این بنده ی حقیرت مگه چی میخواد ؟من جز تو کسی رو ندارم،دنیا نخواستم،مکنت نخواستم،قدرت نخواستم،چی و میخواستی بهم بفهمونی آخه اینهمه حقارت؟

من که هیچ وقت فخر نفروختم،بزرگترین گناهان و میبخشی،من چه کردم ؟

حالا واقعا دیگه هیچی نمی خوام ازت،هیچی.فقط من و ببر پیش خودت همین.

می دونم سه تا کار نیمه تموم دارم ولی صبری نمونده برای دوری از خالقم.

من از مرگ نمیترسم ،از عذاب اون دنیا هم من و نترسون که معتقد به عدالت توام.بگذار لبهای خشک و لرزانم  با بوسه ی مرگ جانی تازه بگیر.

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی(مرحوم حسین پناهی)

|+|
نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 1:2 AM
بهانه

از باع میبرند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند((صبح))تو را ((ابرهای تار))

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانیت کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند!!!(شاعر معاصر آقای کاظمی)

|+|
نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 9:34 PM
ارباب دلم

ارباب من،دلم بد جوری دل تنگ شماست.

کاش حلقه ی کنیزی،رو گوشم این قدر سنگینی نمی کرد،هرچه سنگینتر میشه دلتنگتر میشم.نذار تو خزون بپوسم.بهار و با خودتون به دشت پر از گلایل غم زده ی دلم بیارید.

با بهار لبخندتون زمستان زندگیم رو بهاری کنید.

ارباب من،عاشقانه به راهی خیره شده ام  و هر سه شنبه ای که میگذره با خودم  وعده ی جمعه رو میدم ولی دیکه غروب جمعه بازم من و دل تنها ییم!باز تنها تو کوچه های غربت دلم قدم میزنم فقط با رویای شیرین شما.

بیشتر از این دل رو چشم انتظار نگذارید.

تولدتون باز در راه.خوشحالم ولی لبخندم تلخ و غمگین است.بدون شما این هفته های تلخ و بی صدا میگذره.

نفرین،نفرین بر سفر که باعث جدایی از یار شد.

ارباب من ،من به گوشه چشمی قانعم ولی شما سرورم میلیونها عاشق دلخسته دارید که چشم به راه هستند.کی این دلهای خسته و چشمهای منتظر رو به رخ ماه گونت روشن میکنید؟

تولدتون مبارک

بیوگرافی امام دوازدهم:

تاریخ ولادت:  ۱۵ شعبان سال ۲۵۵هجری

محل ولادت:سامرا

نام:همنام رسول خدا

پدر:حسن

مادر:نرجس خاتون

کنیه:ابوالقاسم،ابو عبدالله

لقب:حجةالله،بقیةالله،صاحب الزمان،و۱۸۲ لقب دیگر

ظهورت را جهانی در انتظار دارند.

خدایا عاشقم،عاشقترم کن               به عشقت سوختم خاکسترم کن

|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 2:49 PM
اولین زن فضانورد ایرانی

 

 

داستان زنان محصور در چهار دیواری خانه مدتهاست که به پایان رسیده است.زنان امروز بسیاری مرزها را در نوردیده اند.مرز کره خاکی یکی از آخرین آنهاست که گر چه بیشتر توسط زنان دیگر سرزمینها پیموده شده بود اما این بار توسط یک زن ایرانی فرو میشکند.انوشه انصاری نخستین زن و نخستین ایرانی خواهد بود که مرز زمین را در مینوردد و از فضای بیکران به کره ی خاکی نگاه خواهد کرد.

(خبرگزاری آفتاب)

تبریک میگم

|+|
نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 3:46 PM
آخر خط!

به نسیمی همه ی راه بهم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه بهم می ریزد

عشق،بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه میماند و نا گاه بهم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

دل،به یک لحظه کوتاه بهم میریزد

آّه  یک روز همین آه،تو را میگیرد

گاه ،یک کوه،به یک کاه بهم میریزد.....

کاش تو هم اونو میدیدی.اینقدر تو خودش بود که وقتی اتوبوس آخر خط ایستاد و مسافرا یکی یکی پیاده میشدن نفهمید!نمی دونم به چی فکر می کرد ؟!رفتم طرفش گفتم خانم؟نگاهش و بهم دوخت،ترسیدم ،چه نگاه سردی!یواش جوری که انگار ازش ترسیده باشم گفتم:آخر خطه.

لبخندی تلخ زد و گفت:الهی شکر پس نوبت منم شد.

بلند شد انگار به پاهاش یه وزنه ی صد کیلویی بستن خودشو از در اتوبوس انداخت پایین.

تو دلم گفتم خدا نکنه،هنوز رد پای حرفم و تو گلوم حس می کردم که صدای دلخراش ترمز ماشین و جیغ و نفهمیدم چه جوری خودم و رسوندم با لای سرش گلوم خشک شده بود.

هنوز نفس میکشید دستشو دراز کرد به طرف من،دستشو گرفتم وای یخ بود،داد زدم اورژانس و که یه هو گفت هیس......با نفس آخرش خیلی گنگ شنیدم که گفت :خوش خبر باشی مادر!!!

|+|
نوشته شده توسط شبنم در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 1:8 AM
وجدان

در اندرون من خسته ندانم چیست که من خموشم و او در فغان و غوغاست.

عزیزم تو اگه از هر سوالی بتونی طفره بری و فرار کنی از وجدان خودت نمی تونی! عزیزم محکمه ی وجدان قطورترین پرونده ها را در کوتاه ترین مدت رسیدگی کرده،حکم صادر می کند که نه استیناف در آن هست و نه تجدید نظر.

ویکتور هوگو در این باره می گوید:تماشاگهی بس عظیم وجود دارد که دریا نامیده میشود،تماشاگهی عظیم تر از آن وجود دارد که آسمانش میگویند،یک تماشا گه عظیم تر از هردو وجود دارد و آن وجدان آدمیت است.وجدان ،خدای حاضر در انسان است.

عزیزم میخواستم این حرفها رو بهت بگم ولی زبانم قاصر بود و میترسم مثل همیشه سوتفاهم پیش بیاد. البته شاید هیچ وقت این کامنت و نخونی ولی میدونم روزی به حرفام میرسی.

آنچه را عقل به یک عمر بدست آورده است                  دل،به یک لحظه کوتاه به هم میریزد

آه یک روز   همین    آه،      تو را  می گیرد                    گاه،یک کوه،به یک کاه به هم میریزد

دوستای خوبم از وجدان برام بنویسید که بیدار و طغیانگرش خوبه یا خواب و آرومش؟؟؟

 

|+|
نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 3:33 PM
به کجا چنین شتابان؟

تنها دوست داشتم که منو ببینی!تو چشمام نگاه کنی تا در دریای آبی بی کرانش قایق شکسته ی عشق رو ببینی.

تو آسمون تیره ی مژگانم غم بی ستارگی رو بخونی!

تو برکه ی خشک لبهام ماهی مرده ی آه رو نظاره کنی!

تو کویر برهوت صورتم جای خالی گون رو ببینی!

کاش حداقل گونی خشک بودم:

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید،          دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم،اما چه کنم که بسته پایم. چه کنم که بسته پایم!

 

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 0:45 AM
حبس ابد خورد به دلم

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

                               آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

                              لبخندهای شادی و غم فرق دارند

بر عکس می گردم طواف خانه ات را

                               دیوانه هاآدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان

                                 با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

                                پروانه های مرده با هم فرق دارند!  

|+|
نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 10:58 PM