تبليغاتX
ساحل غم

ساحل غم

دست نوشته های این حقیر
عید در راه است...


آخرين شب سال ، تنها ، اينجا ، من ، چه خوب كه تنهايم ، چه خوب ، چه خوب
از كجاي اين دل ريشم برايتان بگويم كه به جايي برنخورد ، كه نلرزد دل كسي ، كه راهم بيراه نباشد، ها ؟
من بهار نمي خواهم ، من عيد را دوست ندارم
من از آب و آيينه اين مردم سخت بيزارم ، من از هرج و مرج حراجي هاي شب عيد مي ترسم
من از عيدانه ، از لبخند ترسانم
من تنفر دارم از گل هاي رنگارنگ ، من از برنامه هاي عيد نالانم
من از بوسه وقتي به اجبار است ، هراسانم ...

تنها دلخوشیم حافظ رو تاقچه است که گاه گاه در دستان لرزانم باز هم اینده را به خوب وعده میدهد و من ...

باز دلتنگ و هراسانم      از سالی که در راه است از بوی عود ..

من از پنجشنبه ی اخر سال بیزارم از نبود پدر از سنگ قبر ٬اه ای اسمان نبار که بوی خاک دیگر به مشامم خوش نیست مرا به یاد عید میاندازی دیگر پامچال نمیخواهم از سنبل دلگیرم ..

من از بوسه وقتی به اجبار است٬ هراسانم...

|+|
نوشته شده توسط شبنم در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:55 PM